اصفهان
← همه اخبار
از دل عصر تجربه با مجید قیصری

از دل عصر تجربه با مجید قیصری

۶ مهر ۱۴۰۰کد خبر: 152717۱

در نخستین برنامه عصر تجربه واحد آفرینش های ادبی حوزه هنری استان اصفهان در ایوان گفت و گوی عمارت تاریخی سعدی به خواندن تجارب مجید قیصری (نویسنده) می پردازیم.

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان اصفهان، متن زیر تجاربی است که برای تمامی نویسندگان و آنان که علاقه مند به نوشتن هستند خواندنی است، قیصری زبان شیوایی دارد و آنچه می خوانید جلسه دوساعته گفت و گوی وی با اسماعیل حاجی علیان مدیر واحد آفرینش های ادبی حوزه هنری استان اصفهان در نخستین برنامه «عصر تجربه» است که در روز شنبه 20 شهریور 1400 در اصفهان و در عمارت تاریخی سعدی انجام شد.

* آقای قیصری ضمن خوشامد از حضورتان در اصفهان، در رمان شیر نشو داستان یک تعزیه ای شهریور  را می گویید در روستای رهشا، نزدیک دماوند، آشنایی شما با تعزیه چطوری بود؟

داستان "شیر نشو" جزو اولویت‌های اولیه من در طول سالها نبوده است، اما با گذشت سالها، شخصیت اصلی داستان بُعد تازه ای پیدا می کرد.  به گفته پدرم، پدر بزرگم در تعزیه‌ها نقش شیر را داشته است و من با توجه به فوت زودهنگام پدربزرگم هیچ تصویری از ایشان در ذهنم ندارم، اما این قالب و فرم در ناخودآگاه من حضور داشت. در کنار این موضوع حدود 8 سال پیش  به نمایشگاهی در کاشان دعوت شدم که در آنجا نمایشگاه محرمی برپا بود. در این نمایشگاه عکس هایی از بچه ها و بزرگسالان وجود داشت که در قالب جن با لباس هایی سرخ،  صورت هایی سیاه وگرزهای آتشین به نمایش درآمده بود. در آنجا به نظرم آمد که با هنر می توان از این لوکیشن و این آدمها قصه هایی را تعریف کرد. در نهایت بدون هیچ گونه تعمدی، همه این موارد ذخیره های عاطفی آدمی است که در ذهن در کنار یکدیگر قرار می گیرند و در زمان و مکان مناسب بروز می کنند. حتی برای اشعار، فرم لباس، و ... چندین کتاب مختلف را مطالعه کردم. شیر نشو ثمره و اندوخته سالهای گذشته ای است که در کنار یکدیگر معنا پیدا کرده اند. "رهشا" نیز روستایی است میان دماوند و گیلاوند، و یک اقلیم برساخته بوده و رئال نیست. در واقع "رهشا" واقعیت بیرونی نداشته، اما آدم‌های این روستا  برگرفته از همان محیط بوده و به نوعی وفادار به جغرافیا و تصویر است.

*به عنوان یک مخاطب، این اقلیم بَرساخته است و در برخی از قسمت ها، مانند بارگذاشتن دیگ نذری توسط مادر جمشید و .... کاملا به سمت اصفهان آمده اید. در واقع این کلاژهای تصویری از جن، شیر، تعزیه و ... به تدریج  و در طول نوشتن رخ داد؟

برای نوشتن هیچ عجله ای ندارم. در واقع تا سوژه ای در ذهنم به پختگی نرسد و با آن زندگی نکنم، دست به قلم نمی شوم. نگاه من باید ، زیر زمین، روستا، آدمها، اتفاقات  و .. را از نزدیک لمس کند و این کمی زمان می برد. در مورد خیمه، باید به نفرآباد منطقه ای در شهر ری اشاره کنم که چندین سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستان به این منطقه رفتم. در این منطقه از زمان قاجاریه خیمه ای سفید همراه با نقاشی های متعددی برپا می شود. با دیدن آن، سالها وقتی محرم از راه می رسید، تنها به این خیمه و تصویر شیرها، فرشته هایی که شیپور می زدند و ... فکر می کردم. در واقع هر چیزی که می شنوید، می بینید و می خوانید به عنوان تجربه زیسته شما روزی در موقعیت مناسب بروز خواهند کرد. این گونه نیست که تجربیات شما همان لحظه و در همان آن مورد استفاده قرار گیرد. با پختگی و درونی شدن این تجریبات، نتیجه خوبی نیز بدست خواهد آمد.

*به نظر می رسد در "شیرنشو" مجید قیصری، به نوعی با برپا کردن خیمه سوخته، به دنبال بیان داستان پدر جمشید است که سالهاست مفقودالاثر بوده و از ابتدای قصه نیست. با توجه به اینکه در کارنامه شما ادبیات جنگ به چشم می خورد و از زوایای مختلف به این موضوع پرداخته اید، سوال پیش می آید که چرا در همه این داستانها، نشانی از جنگ وجود دارد؟

اینکه فکر کنید مجید قیصری از جنگ می نویسد، کاملا در اشتباه هستید، چرا که این من نیستم که می نویسم؛ جنگ صدا و من، نی برای نواختن هستم. در نتیجه شما فکر می کنید که مجید قیصری می نویسد. واقعه ای دردناک برای این ملت رخ داده و داغی بر دل همه ما گذاشته است، تا زمانی که این نسل نفس می کشد، این داغ نیز تازه است. دوست دارم به موضوعات دیگر بپردازم، اما ناخودآگاه به این سمت کشیده می شوم و در واقع جنگ  فارغ از خوب و بد بودن موضوع، رد پایی از خود در زیست من گذاشته است.

*شیوه بیان شما برای سوژه های جنگ با نگاهی کنجکاوانه همراه با پرداخت خوب است که آن را از سایر کتابها متمایز می کند. برای مثال کتاب"دیگر اسمت را عوض نکن" ماجرای سرباز ایرانی و افسر عراقی است که در یک قوطی برای هم نامه می نویسند. آیا این ها برگرفته از واقعیت است؟ برای پرداخت آن چه مراحلی را طی می کنید؟ 

"دیگر اسمت ر ا عوض نکن" برگرفته از یک ماجرای واقعی است. ماجرایی که در آن یک سرباز و یا افسر عراقی در روزهای سقوط خرمشهر، دختربچه ای را در آغوش گرفته و در مسیری که به سمت او تیرازندازی می شود حرکت کرده تا آن را به دست سربازان ایرانی برساند. زمانی که این خاطره را شنیدم، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد، چرایی ماجرا بود که چطور  و چرا افسر عراقی در آن موقعیت این کار را انجام داده است؟ مادر و پدر این بچه کجا بوده اند؟ چه اتفاقی برای آن ها رخ داده است؟  ذهن شروع به سوال می کند و به دلخواه خود و نه بر اساس آنچه که در واقعیت رخ داده است، حفره های خالی را پُر می کند. شاید انگیزه آن سرباز عراقی عذاب وجدان بوده باشد؟ در غیر این صورت چه دلیل قوی وجود دارد که در بارش تیر و گلوله دست به چنین کاری بزند.

*در وقع مهندسی رمان را بر پایه روابط علی و معلولی بنا نهاده اید؟

 بله. برای من این روابط  و این طرح مهم است. چه دلیل قوی وجود دارد که بچه را در آن شرایط ببرد و با این کار به آرامش برسد. منطق روایت، چارچوب داستان را محکم می کند. حالا با پایان یافتن جنگ، این سرباز عراقی دچار عذاب وجدان است و می خواهد بداند این دختر بچه کجاست؟ زخم کهنه سرباز می کند و باعث می شود داستانرا به زبان بیاورد. معتقدم اگر به دنبال بیان ادبیات جنگ هستیم، باید راجع به ادبیات امروز صحبت کنیم. همین الان و با گذشت چندین دهه از جنگ خیلی از خانواده ها با تبعات جنگ و آثار ناشی از آن دست و پنجه نرم می کنند. البته مخالف بیان داستان آن سالها نیستم، اما مخاطب به دنبال امروز است و به عنوان نویسنده وظیفه دارم راجع به امروز ادبیات جنگ بنویسم.

*  در مجموعه "نگهبان تاریکی" داستانی که بسیار جلب توجه می کند، ماجرای چشمه ای است که میان نیروهای ایرانی و عراقی بوده و هر کدام از این چشمه استفاده می کنند. از هنگام برداشتن آب طبق قانون نانوشته ای دو طرف کاری با طرف مقابل ندارند. با آمدن فرد جدیدی با عدم اطلاع از این پیمان، به سمت عراقی ها شلیک می کند. این از کجا می آید؟ چرا در بحبوحه جنگ روابط میان آدم ها بیشتر از ماهیت فیزیکال جنگ برایتان اهمیت پیدا می کند؟

این داستان را در نیمه دوم سال 1395 نوشته ام. اینها مربوط به تجربیات من از سفر به زیارت کربلا و کشور عراق است. بار آخری که به کربلا رفتم، داعش به عراق و موصل حمله کرده بود. در حرم سید الشهدا که بودم سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود و بعد صدای بلند طبل به گوش می رسید. وقتی به اطراف خوب دقت کردم متوجه شدم که تعداد زیادی جنازه در تابوت و بر دوش افراد به صورت منظم در حال طواف حرم سیدالشهدا (ع) هستند. از خود بی خود شدم و حالم بد شد. یک لحظه با خودم گفتم، این آدم ها یک روز با ما در جنگ بودند و حالا من برای آنها اشک می ریزم.

این واقعه یک بار دیگر هم برای من اتفاق افتاد. بار اولی که به کربلا رفتم، در اولین مانع از اتوبوس پیاده شدم و گشتن افراد شروع شد. سرباز عراقی را با فانوسقه دیدم. نمی توانستم با خودم کنار بیایم که این افسر عراقی با دست هایش مرا خواهد گشت. در تناقضی عجیب گیر کرده بودم. زمانی که از آنجا عبور کردم بوی سنگرهای عراقی تلفیقی از بوی عطر سیب و گازوئیل و ... به مشامم می رسید. وقتی به هتل رسیدیم در تاریکی شب ناگهان برق رفت و تاریکی همه جا را فرا گرفت. کمی که دقت کردم دیدم همان سرباز عراقی به خاطر ما ایستاده است تا کسی به ما حمله نکند. همه این موارد تعادل تو را بهم می زند. خارج از همه حرف هایی که تو می شنوی، می بینی و با وجودت لمس می کنی، این اتفاقات حال تو را دگرگون می کند و تبدیل می شود به اینکه دعوا و جنگ برای چه بوده است؟

*این پیمان در همه کارهای مجید قیصری نقش بازی می کند و عاقبت همه پیمان شکنان قصه همین طور است. کمتر در داستان ها به چشم خورده است که شخصیتی را اذیت کنید، در حداینکه راحت بکشید. چرا؟

در "باغ تلو" داداشی می کُشد، آنجا پیمانی شکسته نمی شود، برای اینکه راحت کند می کشد. در اینجا به خاطر بار سنگین قصه ای است که جلال روایت می کند. خون اینگونه نیست که به راحتی بتوان از آن گذشت. عدد نیست و وظیفه ادبیات به آن یک نفر این است که آنقدر به او هویت و شان بدهد تا بتوانید آن را باور کنید، بعد انسانی خواننده را تقویت کنید تا نتوان به راحتی از کنار آن عبور کرد. بنا به گفته فیلسوفی اگر به خاطر حفظ یک آدم، تمام آثار هنری دنیا نابود شود، باید این کار انجام شود تا آن  یک آدم حفظ شود. ما نمی دانیم آن آدم کیست و نمی توانیم او را قضاوت کنیم. در خصوص موجودی صحبت می کنیم که برای آن شان انسانی قائل هستیم.

*چرا در شیر نشو تعزیه را برای جنگ بهانه کرده اید؟ حاج حمید که نقش حُر را در داستان دارد وقتی می خواهد پشیمانی خود را نشان دهند پوتین سربازی برادرزاده شهیدش را دور گردنش می اندازد و پا برهنه به سمت خیمه گاه رفته و با این حالت خود را به مردم معرفی می کند. مجید قیصری خودآگاه به این پیمان ها می رسد و یا ناخودآگاه است؟

برای این کار و این صحنه در طرح اولیه چنین چیزی وجود نداشت. پشیمانی وجود داشت، اما قصه به گونه ای طراحی شده است که همه فکر می کنند فردی به نام گودرز خیمه را آتش زده است و ذهن ها به سمت کس دیگری است. اما وقتی حاج حمید می فهمد کار اشتباهی کرده است و باید اعتراف کند، فرم اعتراف را هنگام نوشتن کشف کردم و قبل از آن چنین تمهیدی نبود. گویی غیر از این فرم، فرم دیگری نمی توانست این پشیمانی را روایت کند. معتقدم لذت نوشتن کشف در لحظه است، در غیر این صورت اگر همه چیز را از قبل بدانیم در حال انجام یک کار مکانیکی هستیم. این کار مکانیکی حداقل برای من هیچ جذابیتی ندارد.

*آدم های قصه هایت خصوصا در شیر نشو ما به ازای بیرونی داشته و بَرساخته اند. راجع به این آدم ها خصوصا زن های قصه که عجیب و غریب هستند صحبت کنیم. همانطور که می دانیم زن ها در تعزیه نقشی ندارند. اما شیر نشو به اعتقاد من یک رمان تعزیه  با روایت امروزی است که زن ها نیز در آن نقش دارند. عصمت خواهر جمشید نقش به سزایی دارد. اگر علاقه مند هستید، به برخی از این شخصیت ها که مابه ازای بیرونی داشته و راحت به دل قصه می برید از جمله مادر جمشید بپردازید.

هر اثری فضایی دارد و مهم بدست آوردن این اتمسفر و فضا است. برای مثلا در کتاب" دیگر اسمت ر ا عوض نکن" با یک معما رو برو هستیم. در نتیجه همه اجزایی که دور تا دور این داستان و جود دارد عطر و بوی معما را باید داشته باشد. در نتیجه وقتی شما در خصوص تعزیه می نویسید، تمام اسطوره های تعزیه، خواهی و نخواهی خودشان کار را به تو تحمیل می کنند. معتقدم که اثری موفق است که نویسنده اسیر آن باشد، در غیر این صورت، همان کار مکانیکی رخ داده است. مثلا در صحنه قند دادن عصمت به جمشید، اصلا فکری راجع به آن از قبل نداشتم و در روند نوشتن چنین چیزی بیان شد که قسمتی از آنر ا می خوانم: "صدا زنانه است. شک دارد. زن چند بار دیگر صدای جمشید می کند و جمشید تا به خود بیاید می بیند عصمت پتوی آشپزخانه را کنار زده  است. نور می پاشد تا بیخ پا در آبدارخانه. عصمت چادر مشکی به سر ایستاده در چارچوب در ابدارخانه. نمی تواند حرف بزند. فقط می گوید:« اینجایی؟ مامان  گفت بیایم و...» پقی می زند زیر گریه و ..."

* (یکی از مخاطبان) زبانِ رمان اگر بر اساس  زبان آن روستا بود، هم ذات پنداری بهتری نداشت و یا اینکه از زبان معیار استفاده می کردید؟

 زبان معیار است. روایت دانای کل و محدودبه ذهن است. سعی کردم زبانی باشد که به زبان معیار نزدیک باشد و در عین اینکه سعی کردم در دیالوگ برای هر شخصیتی یک لحن و زبان بسازم که مختص به او باشد. پس از نوشتن مشورت با برخی از دوستان این زبان و لحن ها تایید شد.

* (یکی از مخاطبان) به عنوان یک نویسنده ابتدا فصل بندی کرده و شخصیت ها را بر اساس فصل می نویسید و یا بر اساس پیوستگی که در داستان وجود دارد شخصیت ها را اضافه می کنید؟

حداقل در این کار بر اساس پیوستگی که وجود داد شخصیت ها وارد داستان می شوند. در این کار سعی من بر روایت ده روز اول محرم بوده است، در نتیجه ده فصل داشت و در چیدمان حوادث نیز سعی کردم که اتفاقات و حوادث در این ده روز رخ دهد. وقتی چنین طرحی نوشته شد شخصیت ها اضافه و کم و یا جابه جا می شوند. در واقع بر اساس زمان محدود شخصیت ها، چیدمان و حوادث به صورت منظم معماری شد.

* (یکی از مخاطبان)یکی از موارد قابل توجه فرم و محتوا است. در این رمان فرم و محتوا به گونه ای بهم پیوستگی دارند که نمی توان آنها را از یکدیگر جدا کرد. به همین دلیل داستان جذاب جلوه کرده است. سوال پیش می آید که آیا قبل از نوشتن به فرم و محتوا نیز فکر میکنید یا این امر نیز در روند نوشتن خود را پیدا می کند؟

از اول روی ماه محرم متمرکز بودم. اینکه نوجوانی در این داستان مرد شود. چون بستر آن محرم بود، نمی توانستم بدون فرم کار کنم و شیر نیز از دل تعزیه بیرون آمد. با وجود یک سری از نشانه ها، این فرم خود را به شما نشان می دهد. این شما هستید که تصمیم می گیرید از این نشانه ها در کجا استفاده کنید. مثلا از نماد شیر جز در فضای محرم هم شاید بتوان استفاده کرد و .... . اما به نظر من جای این شیر در این داستان در تعزیه و در ماه محرم بود. همه حرف من نیز در این داستان "کُل یوماَ عاشورا" بود. همه چیز هر روز در حال نو شدن است و این آدم نیز نو می شود. جمشید به عنوان یک نوجوان در بستر محرم و تعزیه تبدیل به یک مرد می شود. شیر به عنوان نماد قدرت، شوکت و عظمت همه این ها را به این نوجوان می دهد. جسارتِ تو می توانی را بهش داد و علی رغم میل اولیه وارد فضای جدید شده و تبدیل به یک آدم دیگر می شود.

*به نظر می رسد در برخی از آثار از جمله "دیگر اسمت را عوض نکن" ساختار از قبل چیده شده است؟

آنجا هم همین بود. شکل دعوا، اینکه چطور افسر عراقی با یک ایرانی ارتباط برقرار کند. نزدیک ترین و سریع ترین راه استفاده از بی سیم بود. اما فرم بی سیم در داستان ها خیلی تکرار شده است، علاوه بر اینکه من به دنبال نوع بیان این افسر عراقی که دست و پا شکسته فارسی یادگرفته است، بودم؛ در نتیجه نامه را انتخاب کردم که دیالوگ های خود را بنویسد و در نهایت این فرم نامه خود را نشان داد. اهمیت زیادی به طرح می دهم. معتقدم با قرار کرفتن جزئیات به صورت منطقی در کنار یکدیگر داستان قوی ارائه خواهد شد.

*(یکی از مخاطبان)چقدر قائل به پیرنگ هستید؟

پیرنگ، امری خط کشی و مدونی نیست که نتوان از چارچوب آن بیرون آمد. اما می توان گفت تا حدود زیادی روی پیرنگ اولیه کار می شود. در این داستان شاید 70درصد پیرنگ اولیه رعایت شده است. ابتدا پیرنگ را مکتوب می کنم و برای "شیرنشو" با توجه به ده فصل، ده صفحه انتخاب شد که در آن شخصیت ها مکتوب شدند. آدم هایی که در حاشیه مراسم هستند خود به خود گوشت و پوست و بُعد پیدا می کنند. با گذشت زمان متوجه می شوی که جای برخی از شخصیت ها خالی است، مثلا به دلیل نگاه منفی به شمر و محبوب نبودن آن در میان مردم، باید آن را از محله ای دیگر و بیرون آورد. مجبور بودم شمر کلیشه ای کار نکنم و برای آن تمهیدی بیاندیشم. شمر در این داستان از صفحه 150 وارد داستان می شود و من باید قبل از آن دانه گذاری کرده باشم. آن کشفی که هنگام کار بدست می آید خیلی لذت بخش است و با انرژی آن می توان داستان را کلمه کلمه به جلو برد.

 *در نگاه کلی میانگین سن افرادی که در داستان های شما اهل پیمان بودند، 15 تا بیست سال است. چقدر از داشته های ذهنی خود و شخصیتتان، اطرافیان و دوستان در کارها وام گرفته اید. با توجه به اینکه دوستانی که می خواهند برای اولین بار دست به قلم شوند یا در ابتدای راه هستند، علاقه مندند که از خودشان بنویسند؛ در این تعداد کارهایی که نوشته شده کدامشان بیشتر به مجید قیصری شباهت دارد.

 من سال 1363 اولین بار در 18 سالگی به جنگ رفتم. در بین داستانها، کاری نیست که خودم نباشد. به نوعی خودم و مادرم به عنوان زن مسن در همه کارها حضور داریم. ولی در "جنگی بود، جنگی نبود" خیلی به خودم نزدیک است و خودم را در بیشترین جایی که دیدم آن جااست. در کارهای کوتاه هم تقریبا در خیلی از جاها حضور دارم. اینگونه نیست که دست به قلم شوید و شروع به خاطره نویسی کنید. در یک جا از داشته های زیستی عاطفی خودت خرج می کنی، مثلا در شیرنشو از ترس خودم در نوجوانی مایه گذاشتم و یا از حضور مادرم و نسبت او با خودم بسیار مایه گذاشتم. همه اینها ذخیره عاطفی تو هستند که در جاهای مختلفی آنر ا گرفته  و سپس در داستان در جای مناسب خرج می کنی. مثلا من هیچ گاه پدربزرگم را ندیدم، اما حمزه نقش پدربزرگ من را در این داستان دارد. اگر من از او تصویری داشتم حتما در داستان خرج می کردم، اما با توجه به اینکه تصویری از او ندارم سعی کردم او را از دور ببینم و شخصیتی بسازم. به نظرم بدترین کار این است که بگویند خاطره بنویس. در خاطراتم نمی توانم وفادار باشم و در آنجا دخل و تصرف صورت می گیرد.

*خیلی از دوستان ابتدا به دنبال نوشتن از خودشان است تا با خیال راحت به خلق شخصیت های جدید دست بزنند. گمانم بر این است که نویسنده ای که خودش را بنویسد دیگر چیزی برای نوشتن ندارد. این کار گول زدن خودمان نیست؟

به شخصه چیز جذابی برای نوشتن از خودم ندارم. به همین دلیل از دیگران وام می گیرم و در این رفت و برگشت در زندگی بعضی چیزها مانند خیمه، تابلو، جن و ... ذخیره می شود و در نوشتن از فیلتر ذهن گذر می کند. اما این که آدمی می خواهد زودتر خودش را بنویسد و پیاده کند، به باور من راه میانبری وجود ندارد. اگر کسی فکر می کند در نوشتن طی دو سال به مقصود خود می رسد؛ سخت در اشتباه است. حداقل یک دهه طول می کشد تا یک نفر بتواند شروع به نوشتن کند. خیلی ها فکر می کنند باید در ابتدای راه دیده شوند، در کار اول، کار دوم و ... اما باید بدانند برای اینکه یاد بگیرند چطور داستان بنویسند، یه دهه زمان می برد. معتقدم در داستان نویسی اگر کسی تحمل این یک دهه را ندارد، بی جهت وقت خود را تلف نکند. 

*(یکی از مخاطبان)در مصاحبه ای اشاره به کتاب "باغ تلو" داشتید که فکر می کردید با نوشتن آن دِینی که به جنگ دارید ادا می شود، اما  هنوزاین اتفاق رخ نداده است. با توجه به اینکه در تمام آثار شما جنگ روایت شده است و قضاوتی ندارید، دلیل چیست؟

در دو کار باغ تلو و گور سفید بغض من نترکید. علت آن نیز این بود که باید در آنها وارد فضای خط قرمز می شدم و آن چیزی که دلم می خواست را نتوانستم بیان کنم. باغ تلو منتشر شد، اما جلوی آن را گرفتند و پس از 14 سال تجدید چاپ شد که دوباره متوقف شد. در گور سفید نیز همین طور است. آنقدر زور داستان و موضوع زیاد بود که نمی توانستم در مقابل آن مقاومت کنم و دست به قلم نشوم. اما در هنگام اجرا و نوشتن احساس می کردم که باید یک چیزهایی بگویم اما نمی توانم. این باعث کلافگی من می شد و هنوز هم هست. در گور سفید شخصیتی وجود دارد که اصلا نبوده و نیست و آن مُرشد صالح است. من آن را حذف کردم. چون در غیر این صورت داستان اجازه چاپ نمی گرفت. در نتیجه این بغض در گلو می ماند و تو در یک بلاتکلیفی به سر می بری.

*مختصر در مورد "شماس شامی" بگویید. ایده قاب بندی زیبایی دارد و برای دوستان از چگونگی ورود ایده به قالب روایت صحبت کنید.

ایده اولیه آن را زمانی که لحوف سید بن طاووس را می خواندم به ذهنم رسید. زمانی که سفیر روم به دربار یزید رفته و بی احترامی یزید را به راس سید الشهدا(ع) را می بیند. اعتراض کرده و کشته می شود . چیزی که ذهن من را درگیر می کند این است که چطور ممکن است فردی وارد قصری شود و کسی از سرنوشت آن اطلاع نداشته باشد. کسی که سفیر است، افراد زیادی پا در رکاب او هستند، خانواده او... همه را در نظر گرفتم. در نتیجه خود به خود روند قصه بیرون می آید. در واقع ما با نگاه امروز به گذشته می نگریم. چیزی که ذهن من را درگیر کرد زبان این روایت بود که می خواهم امروز اتفاقی را که در دهه 60 هجری است را روایت کنم. در نهایت به این نتیجه رسیدم چه ایرادی دارد که آن را از دو فیلتر عبور دهم. آن را اثری معرفی کنم که در اواخر دهه 60 و 70 نوشته و گم شده است و یک نفر با گذشت سالها آن را یافته و از زبان یونانی ویا لاتین به عربی ترجمه کرده است. این به منطق روایت بر می گردد تا وقتی مخاطبی آن را می خواند باور کند.

*(یکی از مخاطبان) به نظر شما یک اثر برای ماندگاری باید به اسطوره متصل باشد. برخی معتقدند که داستان باید حرف خود را بزند، اما شما اعتقاد دارید که یک خط اتصالی میان این دو یعنی اثری که الان نوشته می شود با مصادیق اسطوره وجود داشته باشد. لطفا در این خصوص توضیح بفرمایید. 

این نظر من نیست؛ اما معتقدم تعریف از اسطوره مهم است. خیلی از افراد اسطوره را با پهلوان یکی می دانند. با شنیدن نام اسطوره ناخوداگاه اسم رستم به یاد افراد می آید. چرا که تقریبا 5 نظریه راجع به اسطوره وجود دارد و دکتر نامور مطلق در کتاب اسطوره شناسی خود ساده ترین تعریف از اسطوره را ارائه می کند که یک الگوی تکرار شونده ای که پشت سر آن روایتی وجود دارد. وقتی شما به اسطوره این گونه نگاه کنید ماندگاری اثر نیز بیشتر می شود و متن صاحب لایه های متعددی می شود. یعنی یک متن با متنهای پیش از خود مرتبط می شود. آن متن چیست؟ ممکن است یک اسطوره مکتوب باشد و یا نقاشی، کتاب و یا یک بیت شعر باشد. وقتی همه این موارد با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند، به عنوان یک خواننده هنگام مطالعه کتاب هر بار به کشف جدیدی دست می یابید و هر بار لذت بیشتری می برید. به همین دلیل هر متنی که صاحب این ویژگی باشد، لایه های متعددی داشته و عمق بیشتری با خود به همراه دارد. هنگامی که داستان سیاوش را می خوانید، گویی داستان حضرت ابراهیم (ع) را می خوانید و این کشف در شما لذتی دو چندان ایجاد می کند.

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://esfahan.hozehonari.ir/s/LW2SAV8

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: esfahan.hozehonari.ir