اصفهان
← همه اخبار
امین صالحی

امین صالحی

۲۵ آذر ۱۳۹۹کد خبر: 135302۱

اثرشایسته تقدیر بخش ادبیات داستانی

سعدی در ال کلاسیکو

همه چیز از سعدی خوانی نخستوزیر اسپانیا شروع شد، البته دقیقتر این است که بگویم همه چیز از غیرتی شدن شوهرخاله من در اثر سعدیخوانی نخستوزیر اسپانیا شروع شد. آن روز هم دست خاله شبنم و نازنین، دختر هشتسالهشان را گرفته بود و آمده بود خانه ما. اما آن مهمانی با همیشه فرق داشت، نه از این بابت که ویروس کرونا تا سر کوچه رسیده و بود و حاجی مقصودی را انداخته بود توی آی سی یو و کسی جرات مهمانی رفتن نداشت؛ بلکه از این جهت که شوهرخاله حرف سیاسی و خرابی بازار را ول کرده بود و دو دستی چسبیده بود به تا حالا میگفتم یه روز میرم اسپانیا، ورزشگاه سانیاگو برنابئو ال « سعدی خواندن نخستوزیر اسپانیا .میگفت خاله هم » کلاسیکو میبینم، حالا میگم یه روز میرم و دست این مرد رو میبوسم، دستش بوسیدن داره واقعا آره به خدا، ما قدر داشتههای خودمون رو نمیدونیم، اون از اون سر دنیا تو پاریس نشسته شعر « تاییدش میکرد خاله شبنم و شوهرخاله یک زوج منحصر به فرد هستند، دو مرغ عاشق که با وجود دنیایی » سعدی میخونه ما چی؟ اگه « خودش این لقب را به خودش داده ، شوهرخاله پولتیک بازار است ، اختلاف، هیچوقت با هم درگیر نمیشوند کاسبهای دیگه ازت بپرسن چقدر کرایه میدی باید کرایه رو بالا بگی بعدم به مالک شرح ماوقع بدی تا ازشون این یکیشان بود .اگر جناب نخست وزیر وقتی میخواست » کرایه بالا بگیره نتونن رقابت کنن، با مغز برن زمین! م لَتینو، « خیلی عادی میگفت: ،مردمش را به ماندن در قرنطینه ترغیب کند به جای خواندن شعر از استادسخن احتمالا شوهرخاله الان داشت شرح فتوحاتش از بازار الکل و ،»اوضاع رئالینو رئالینو خرابینو، بتمرگینو پورفَوُر ماسک و دستکش بهداشتی را می داد .آن طرف خاله همیشه سعی میکرد نقش آن زنی که پشت هر مرد موفقی یک جاهایی اگر سوال براش پیش میآمد، نانیجون-نریمان، شوهرخاله- به ،کمین کرده را خوب انجام بدهد سرعت و با کوتاهترین جملات انگیزشی توجیهاش میکرد .البته یک جاهایی هم سوتی میداد، مثل همینجا که خاله جون اون فرانسه است، این « پاریس را انداخته بود توی اسپانیا. فرید، داداش کوچکتر من پرید بالا که: حالا چرا بارسلونا؟ اونا که اصن میخوان « شوهرخاله تندی پرید توی حرفش که » اسپانیائه، همون که بارسلونا داره کری فوتبالی شروع شد، یکی فرید میگفت یکی شوهرخاله » جدا بشن از اسپانیا، رئال مادرید تیم اسپانیائه نه اونا ای بابا حالا بحث نکنین، خاله منظورش این بود « مامان پرید وسط که » داوریا چی میگن؟ « »مونده به ما برسین« بگومگو داشت اوج میگفت که خاله حرفی زد و همه » که اونا شعر سعدی میخونن شماها چسبیدین به فوتبالشون را ساکت کرد :راستی فرشاد ادبیات میخونه ها !همه سرها چرخید سمت من که به خیال خودم استتار کرده بودم. مامان نگاه بیتفاوتی به من انداخت، خودش هم میدانست من » آره، چطور؟ « خودم را جمعوجور کردم و گفتم همین بابات که شده « . آرزو داشتم مثل بابا یک سرآشپز باشم و این دانشگاه رفتن برای فرار از سربازی بود و لاغیر »آشپز کشتی و شیش ماه یه بار خونه میاد برا هفت جد و آبامون بسه
مامان این را میگفت و هر چه گفتم لازم نیست حتما روی کشتی باشم به خرجش نرفت و آشپز شدن منتفی شد. شوهرخاله اما خیلی جدی پرسید :عه، راستی چه جالب، فرشاد جون این بابا شعر سعدی رو خونده مگه نه؟ سینه را صاف کردم و وارد میدان شدم :بله، بنیآدم اعضای یکدیگرند ... یکدفعه شوهرخاله زد زیرخنده و بلوتوثی که پشت گوشش چراغ میزد افتاد روی میز جلوش، خندهاش به یک » ایح ایح کشیده داری ختم شد و گفت :این رو که نازی ما هم بلده، یه چی بخون که فیض ببریم لااقل » خب، شاید همینو بلده « نازنین با صدای کشدار گفت این دفعه همه خندیدند به جز مامان، وقتی شوهرخاله اینجور سرخوش میخندید آنهم به من محال بود مامان الان وقتش بود ، خنده به لبش بیاد، یکدفعه فکری به سرم زد، باید این شوهرخاله را منکوب میکردم باز یک حرفی زده و رو به شوهرخاله گفتم :نه !بلدم، اتفاقا یکیش رو برای شما میجوام ، خندیدم که مثلا این بچه »بخونم بلوتوث را گذاشت توی جیب کت سفیدش و با جدیت گفت :عه؟ چه جالب، بخون فرشادجان. میخونم شوهرخاله جان، سرآشپز فرشاد یه آشی برات پخته با یه وجب روغن، اصلا اون روزی که « با خودم گفتم، بعد از امتحان همه دوره افتاده بودن که این شعر مال سعدی هست یا نه، من یاد خاله شبنم و مخصوصا توی مکار » افتاده بودم، آرزو داشتم یه فرصتی بشه این شعر رو توی روتون بخونم، خب، حالا که بز حاضر و دز حاضر... سینهام را صاف کردم، یکبار شعر را در ذهنم مرور کردم و همینکه خواستم نون اول شعر را بدهم بیرون خاله » خب حالا شاید شعر یادش رفته الان، ول کنید، از خوبیاش بگین ببینیم چه خبر؟ « : شبنم گفت مادرم آمد دم به دم خاله بگذارد که به خیال خودش من را از مهلکه بیرون بکشد که داد زدم :نه بابا داشتم حس یه لحظه فرشاد جان صبر کن، « الان میخونم، رو کردم به شوهرخاله و هنوز نخوانده بودم که گفت: ، میگرفتم تمام « بعد رو کرد به خاله که چپچپ نگاهش میکرد و گفت: » ببخشید من باید این پیامو جواب بدم، ببخشید بهش گفتم اگر کار دارد انجام دهد که گفت نه و به اتفاق همه که » شد، آهاااا..آع، تموم شد، فرشاد جان بفرما مانده بودند من چه شعری میخواهم برایشان بخوانم دستور دادند شعر باید خوانده شود. نباید بیشتر لفتش میدادم ولی انگار قرار نبود من شعرم را بخوانم؛ یک نفر از توی یکی از گوشیها زد زیر آواز سنتی، گوشی شوهرخاله بود، همه نگاهش کردند، هم برای اینکه جلوی شعر خواندن را گرفته بود هم برای اینکه این آدم تا حالا زنگ گوشیاش یا مایکل جکسون بوده یا یک آهنگ شاد در مایههای رقصیدن خوشگلها و کاسه خون شدن دل از فراق معشوق. سریع گوشی را روی دستش به خاله نشان داد که یعنی الان رد تماس میزنم ولی
من مثل برقگرفتهها داد زدم: نه! قطعش نکن، بزار بخونه! همه حواسشان به آهنگ زنگ جمع شد: نه چشم طامع از دنیا شود سیر... نه هرگز چاه پر گردد ز شبنم... زنگ موبایل خودش قطع شد. با تعجب از شوهرخاله پرسیدم: این آهنگو به خاطر اسم خاله گذاشتین؟ شوهرخاله و خاله شبنم نگاهی به هم انداختند و لبخند ژوکوند تحویل هم دادند، جواب را خاله شبنم داد: خب، راستش اون که آره، ولی نانی جون از وقتی فهمیده اونور آبیا بیشتر از ما قدر سعدی رو میدونن تصمیم گرفته نزاره یاد و خاطره بزرگان ما فراموش بشه، حتی چنتا بیت هم حفظ کرده! با شوق پرسیدم: ینی نه چشم طامع از دنیا شود سیر؟ شوهرخاله شانهای بالا انداخت و گفت: خب معلومه _ حتی بنیآدم اعضای یکدیگرند؟ +خب آره دیگه دیونه دستهام رو از شدت تعجب گذاشتم روی سرم و بلند گفتم: یعنی چو عضوی به درد آورد روزگار شما دیگه ماسک انبار نمیکنی گرون بفروشی؟ شوهرخاله سریع جواب داد: آره دیگه عزیز ...یکدفعه چشمهاش از حدقه زد بیرون: چی گفتی؟ ماسک چی چی؟ » حالا همه چی درست شده مونده کاروکاسبی ما « آش ریخته بود روی میز مشتریها .شوهرخاله با گفتن جمله خوب « از خانه زد بیرون و خاله و نازنین هم دنبالش. مامان که داشت میرفت دنبالشان جلوی من که رسید گفت !»همه چی رو قاطی کردی با هم آقای آشپز فقط فرید مانده بود، ازم پرسید: چشم ضایع یعنی چی؟

 

 امین صالحی، اردیبهشت99

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://esfahan.hozehonari.ir/s/ZRKA9UU

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: esfahan.hozehonari.ir