
انگشتری هدیه حاج قاسم
در برنامه شب خاطره سمیرم و شهرستانهای اطراف آن، که به مناسبت شهادت حاج قاسم سلیمانی برگزار شد، ابوذر براتی یکی از رزمندگان و جانبازان مدافع حرم که در حادثه تروریستی خاش حاضر بود و جانباز و فرزند شهید است به روایت خاطرات خود از حضور در سوریه و سیستان و بلوچستان پرداخت و از انگشتری هدیه حاج قاسم گفت.
وی گفت: سال 1391 تا 1392 بود که تهدیدات داعش بسیار زیاد شده بود .خیلی از بچه ها این کلمه باید را برای خودشان مفهوم کردند که باید بروند و جلوی دشمن بایستند . سال 1394 جهت دیدن دوره آموزشی ویژه عملیات در سوریه به یکی از پادگان های آموزشی اعزام شدیم . در حین آموزش بود که آمدند و من را صدا زدند که نام شما از این دوره خط خورده است . گفتم به چه دلیل ؟
وی افزود: آنها گفتند: چون شما فرزند شهید هستید نمی توانیم شما را اعزام کنیم . پدرم همکار خودم در سپاه بود و ایشان بر اثر انفجار یک عامل انتحاری در کربلا ، در کنار مادر بزرگم به شهادت رسیده بود .البته خودم در آن حادثه حضور داشتم . گفتم : نمی دانستم فرزند شهید بودن هم جرم است . من هر جور که هست باید به سوریه اعزام شوم و انتقام پدرم که در کربلا در یک حادثه تروریستی به شهادت رسیده است را بگیرم . بالاخره با التماس و اصرار فراوان موافقت کردند که به سوریه اعزام شوم .
این جانباز مدافع حرم خاطرنشان کرد: زمانی که به سوریه اعزام شدم ، ابتدا زیارت حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) را انجام دادیم و سپس با یک پرواز اختصاصی عازم حلب شدیم . در آنجا باز نگذاشتند من به خط مقدم اعزام شوم و من را به قرارگاه نصر اعزام کردند . قرارگاه نصر جایی بود که سردار شهید حاج قاسم سلیمانی زیاد به آنجا رفت و آمد داشتند و جلسات با فرماندهان در این قرارگاه انجام می گرفت . در اکثر جلسات حضور داشتم . تاکید حاج قاسم به فرماندهان مردم داری بود .
وی ادامه داد: در یکی از جلسات که در همین قرارگاه ایشان با فرماندهان داشتند، فرمودند که : آقا حضرت امیر المومنین (ع) روی خانواده خودشان خیلی حساس بودند. این که شما انتخاب شدید ،آمدید اینجا و دارید از حرم حضرت زینب (س) دفاع می کنید ، حضرت در وجود شما یکی چیزی دیده که شما را انتخاب کرده و اجازه داده است که اینجا بیایید.
براتی افزود: در یکی از جلسات دیدم که تعدادی از بچه ها مشغول گرفتن عکس با حاج قاسم هستند. ساعت حدود 1 و 30/1 نیمه شب بود. گفتم حاجی اجازه می دهید که یک عکس هم ما با شما داشته باشیم. ایشان استقبال کرد و گفت : ابوذر کجا دوست داری عکس بگیری؟ به ایشان گفتم بخاطر این که مسائل امنیتی قرارگاه هم حفظ شود، کنار این دیوار عکس را بگیریم که هیچ مشخصه ای از قرارگاه در آن وجود نداشته باشد. از ایشان تشکر کردم و پیشونی من را بوسید. قرار بود به منطقه خان طومان حرکت کنم، قصد سوار شدن به ماشین را داشتم که از قرارگاه خارج شوم، ناگهان حاج قاسم من را صدا زد : ابوذر ، ابوذر ! برگشتم و گفتم : جانم حاجی؟ گفت : ابوذر ، بیا دنبال من ، می خواهم یک انگشتر به شما هدیه بدهم . گفتم : حاجی من که درخواستی از شما نکردم.گفتند : من خودم دوست دارم یک انگشتر به شما هدیه بدهم .دنبال ایشان راه افتادم و از پله هایی که به سمت اتاقشان می رفت بالا رفتیم . در این حین ایشان ناگهان ایستادند .گفتند : ابوذر ، حواسم نبود ، انگشترها تمام شده است. اما فردا تعدادی انگشتر از ایران می رسد. فردا هر طور که شده خودت را این جا برسان تا من این انگشتر را به تو بدهم . گفتم : حاجی حتماً قسمت من نیست و درخواستی نداشتم . حاجی گفت : نه نه من خودم می خواهم یک انگشتر به شما هدیه بدهم. فردا بیا اینجا با شما کار دارم .

وی ادامه داد: از قرارگاه خارج شدم و به سمت خان طومان حرکت کردم. با توجه به درگیری شدیدی که در آن منطقه برای بازپسگیری خان طومان پیشآمده بود و مسئولیت در جنوب حلب داشتم ، تا چند روز درگیر بودم و ماجرای آن انگشتر از ذهنم رفته بود . تا این که یک نفر از محافظین حاج قاسم وارد آن ساختمانی که ما در آن مستقر بودیم شد و گفت : اینجا چه کسی به نام ابوذر است ؟گفتم : با او چکار دارید ؟ گفت : با خودش کار دارم .گفتم : ابوذر خودم هستم . گفت : من با خود ابوذر کار دارم . گفتم : خود من ابوذر هستم . بچه ها مگر من ابوذر نیستم . بچه ها تایید کردند و ایشان انگشتری را از جیب خود خارج کرد و گفت : این همان انگشتری است که حاج قاسم قولش را داده بود و بصورت ویژه برای شما فرستاده . نیامدی آنجا بگیری ، این انگشتر را به من داده و گفته که هر جور شده شما را پیدا کنم و این انگشتر را به شما برسانم. از ایشان تشکر کردم و انگشتر را بوسیدم و به چشمهایم مالیدم . آن محافظ باز تاکید کرد که خیلی مواظب این انگشتر باش . این جزو انگشترهایی است که حضرت آقا برای حاج قاسم فرستاده و به همه کسی نمی دهد . خیلی دوست داشته !
این مدافع حرم تصریح کرد: اینجا را داشته باشید . من 24 بهمن سال 1397 جزو سرنشینان آن اتوبوس سپاه بودم که از خاش به سمت زاهدان در حرکت بود که نیروها را برای مرخصی به اصفهان بیاورد . در آن مسیر در 50 الی 60 کیلومتری زاهدان ، یک خودروی انتحاری کنار اتوبوس ما قرار گرفت و آن را منفجر کرد . طبق آن چیزی که بچه ها گفتند ، اتوبوس حدود 20 متر به سمت چپ پرتاب می شود و موج انفجار تا حدود 100 الی 150 متر ، بچه ها را به بیرون پرتاب کرده بود که تعداد 27 نفر به شهادت رسیدند . می گفتند که من در 40 متری اتوبوس پیدا شدم و هیچگونه علائم حیاتی نداشتم . بدنی کاملاً خونی ، بالای چشم و صورت و دست و پا همه خونی بود . گفته بودند که ابوذر هم شهید شده و به سراغ سایر مجروحان رفته بودند . سراغ بقیه مجروحان رفته بودند که با آمبولانس آنها را به بیمارستان برسانند. در حال جمع آوری شهدا بودند که دیده بودند با صدا زدن من ، لب من تکان می خورد و نبض خیلی ضعیفی داشتم. با آمبولانس من را به بیمارستان زاهدان منتقل کرده بودند در حالی که سطح هوشیاری من 3 بود و امیدی به زنده بودنم نداشتند . در بین مسیر روح از بدنم خارج شده بود و بالای جسدم ، خودم را می دیدم . در بیمارستان جسم خودم را می دیدم که برای عکس برداری و اتاق عمل به این طرف و آن طرف می بردند و پزشکان بالای سرم می آمدند و می رفتند .
وی افزود: در این بیمارستان باز می دیدم که پزشکان با یکدیگر صحبت می کردند که اگر سطح هوشیاری پایین تر از این بیاید ، با مادرم صحبت شود و قرار بود اجازه اهدای اعضایم از ایشان گرفته شود . در این لحظات دیدم که در باز شد و پدرم داخل اتاق شد . تعجب کردم . پدرم که شهید شده است . پدرم بالای سر جسمم آمد و دستش را روی پیشانی من گذاشت . -بابا چی شده که اینجا خوابیدی ؟من از بالا شاهد این صحنه بودم و دلم به شدت برای پدرم تنگ شده بود .تعجب کردم که چرا جنازه من ، جواب پدرم را نمی دهد . چند بار پدرم از جنازه من این سوال را پرسید . گفتم خودم باید پایین بروم و با ایشان صحبت کنم . کنار تخت که آمدم احساس کردم که روحم وارد جسمم شد . چرا این را می گویم . چون زاویه دید من عوض شد و به جای بالا ، حالا از جسمم با پدرم صحبت می کردم و گرمای دست پدرم را روی پیشونی خودم حس می کردم .
براتی ادامه داد: شروع به صحبت با پدرم کردم که خودم نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده ، من تا داخل اتوبوس را به یاد دارم . پس از این صحبت ها به پدرم گفتم که بابا می شه من را بغل کنی . پدرم من را بغل کرد و احساس آرامش زیادی پیدا کردم و برایم بسیار لذت بخش بود . چند دقیقه ای گذشت و پدرم پس از آن به سمت در اتاق رفت .به ایشان گفتم که : بابا می شه نروی ؟ گفت : چرا؟گفتم : بابا می خواهم کنارم باشی . گفت : نترس بابا ،می خواهم بروم برایت دعا کنم ، تا هر چه زودتر خوب شوی .پس از این ماجرا سطح هوشیاری من بالا آمد و این را مدیون دعای پدر و مادرم می دانم .پس از این ماجرا با چند نفر از پزشکان صحبت می کردم و آنها گفتندکه شرایط شما جوری بود که ماندنی نبودی ، بر عکس شهید بروجی وضعیتی بسیار بهتر از شما داشت و در آخر به شهادت رسید . ذکر این نکته هم لازم است اینجا بگویم که انگشتری که حاج قاسم به من اهدا کرد از دستم افتاده بود و دوستان پس از انفجار وسایل بچه ها را جمع می کردند و مقداری از آن وسایل را کنار من آوردند که ببینم کدام یک از این وسایل متعلق به من است . تنها چیزی که برایم مهم بود ، همان انگشتر بود که دوباره به دستم رسید .

نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: esfahan.hozehonari.ir